تبليغاتX
ساحل زندگی

ساحل زندگی

عشق تشنه میشود - خونش باید داد

سلامممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

هزارررررررررررررررررررر باااااااااااااررررررررررررررر سللللللللللام

تعجب کردید اررررررررررررررررررررره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

فکر کنم الان یک ماهی اپ نکرده باشم

از همه دوستانی که این مدت به فکرم بودن هزار بار ممنون

اومدم یه خبر بدمو برم اینم بگم که دیگه زیاد نمیتونم بیام نت اخه سرمون شلوغ شده دیگه یه جورایی ما هم قاطی مرغا شدیم

این یه مدت هم که نبودم درگیر بودیم دیگه!!!!!!!!!!!!!!۱۱۱۱۱۱۱۱

اره درست حدس زدین من نامزد کردم واسم دعا کنید خوشبخت بشم

تو این مدت یه نفر عزیز رو بدست اوردم که نامزدمه یکی از بهترین هام رو هم از دست دادم ولی همین جا میگم داداش جونم همیشه به یادتم و هیچوقت فراموشت نمی کنم  و همیشه پای نمازام دعات میکنم

شما هم واسه داداشم دعا کنید ولی بهش قول میدم واسه عروسیم دعوتش کنم

اینم از خبرم بازم از همه دوستایی که تو این مدت که نبودم اومدن پیشم یه دنیا ممنونم

یه عکس اول واسه داداشم میذارم بعد واسه بقیه دوستا

این ماله داداش مهدی خودمه

اینم واسه بقیه دوستام

همتون رو دوست دارم

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت2:27توسط بهاره | |

تنهایی
می‌آید
چون عروسی
نامش دنیاست

                      تنهایی
                      به روی ما
                      می‌خندد
                      نامش عشق است

                                               تنهایی
                                               ما را
                                               در آغوش می‌گیرد
                                               نامش مرگ است

به ناگاه تو را می‌نامم
و با تو سخن می‌گويم
و به دست‌های خود می‌نگرم
که پر از تو است
و در سر تا پای خود
تن تو را حس می‌کنم
نام تو در سرم می‌پيچد
که رساتر از های‌وهوی دنيا است
ولی تو را به فراموشی می‌سپارم
چون باغبانی که
گل‌ها را به سکوت باغ می‌سپارد
زيرا باز به سوی تو خواهم آمد
زيرا به ناگاه تو را خواهم ناميد
و با تو سخن خواهم گفت

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت12:42توسط بهاره | |

ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم 

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم   

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم

سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم   

خوش برانیم جهان در نظر راهروان

فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم   

آسمان کشـتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم   

گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم   

حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم.

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت12:41توسط بهاره | |

سلام خوبید؟؟؟؟؟؟

من که عالیم

یه شرمندگی از بابت اینکه اینقدر دیر اپ کردم و به هیچکدوم از دوستان سر نزدم بدهکارم

اخه این روزا ددرگیر درسام هستم اخه امتحان های میان ترم شروع شده و مجبوریم یه کوچلو زیادی بخونیم

خب بریم سراغ اپ

یا علی

http://files.myopera.com/ahadpop/cartpostal/be-to-miandisham.jpg

خدایا،

چرا بعضی وقتها فکر میکنم ان قدر از تو دورم که صدایم را نمی شنوی مرا نمی بینی و کلمه هایی را که با شوق از دهانم بیرون می ایند دست خالی به سویم بر می گردانی؟

خدایا

چرا بعضی وقتها فکر میکنم راهی به باغهای تو ندارم و داغهای دل را نمی شناسم و نمی توانم خرده نانهایم را به گنجشک ها بدهم؟ چرا فکر میکنم سقف اتاقم اخرین اسمان است و دنیا بین چهار دیوار رنگ پریده اسیر شده است؟

خدایا

چرا بعضی وقتها انقدر دستهایم کوتاه می شوند که نمی توانم نام تو را روی شیشه عرق کرده بنویسم و برایت گل سرخی بچینم؟

خدایا

چرا بعضی وقتها انقدر چشمهایم را می بندم که رنگین کمان و کهکشان را و درختان سیب و لاله های غریب را نمی بینم؟ چرا چشم در چشم خورشی نمی دوزم و شبها زیر نور مهتاب خستگی هزار ساله ام را بیرون نمی کنم؟

خدایا

چرا بعضی وقتها فراموش میکنم تو روبرویم ایستاده ای و مرا نگاه میکنی و من می توانم دستهایت را بگیرم و نام کسانی را که هنوز به دنیا نیامده اند از تو  بپرسم؟

خدایا

چرا بعضی وقتها انقدر سنگینم که هیچ کوهی به وزن من نمی رسد و هر کاری میکنم نمی توانم ذره ای از زمین فاصله بگیرم و به ابرها نزدیک شوم؟ و چرا بعضی وقتها از پر کاه سبک تر میشوم و می توانم از اسمان هفتم بالا تر بروم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا تو کمک کن

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت18:36توسط بهاره | |

تفلدم مبارک

سلاممممممممممممممم

خوفید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بچه ها این پست مخصوص مخصوص خودمه

کسی که ما رو تحویل نمی گیره مجبورم خودم این کار رو کنم که ضایع نشم

امروز بهترین روز زندگیمه

ایشاالله صد سال عمر کنم البته با عزت امروز پا به عرصه ی ۲۰ سالگی گذاشتم

یعنی بیست سال از عمرم گذشت از امروز دوباره یه بهاره جدید متولد میشه

می خوام همون بهاری بم که خدا جونم دوست داره بهش قول شرف دادم که خطا نرم و هیچوقت در مقابلش شرم سار نباشم

شما هم واسم دعا کنید

می دونید از امروز تصمیم گرفتم چادر هم بپوشم درسته با مانتو حجابم کامل بود ولی فکر میکنم انطور بهتر باشه!!!!!!!!!!!!!۱

خلاصه از امروز بهار دیگه بهاره سالای قبل نیست راه سختی رو انتخاب کردم و می خوام تا

اخرش با هر سختی هم که شده ادامش بدم

اخه تازگی به این نتیجه رسیدم زندگی بدون سختی لذت نداره و چیزی رو که به سادگی به دست اوردی و واسش تلاش نکرده باشی واست ارزشی نداره و قدرشو نمیدونی

هدفمم از درس انه که استاد دانشگاه بشم و بالخره میشم و یه روز تو همین وبلاگ به همتون خبر میدم که اخرش استاد شدم

تنها یه چیز نمیذاره که به هدفم بهرسم اونم مرگه

خلاصه اینکه امروز تفلدم مفارک

تولدت مبارک

اینم کیک تولد خودم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوشگله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

؟

خوب دیگهخد شیرینی بسه یه عکسه دیگه بذارم برم

راستی تفریک یادتون نرههااااا

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت19:46توسط بهاره | |